وبلاگ شخصی مهسا مجدر (غزل لنگرودی)

غزل ها و اشعار سپید غزل لنگرودی

وبلاگ شخصی مهسا مجدر (غزل لنگرودی)

غزل ها و اشعار سپید غزل لنگرودی

هزار مشرق و مغرب پیاده باید رفت / به جستوجوی تو چون آفتاب سرگردان

 


قاصدک

 

منم، در آتش این التهاب، سرگردان

درون حاله ای از اضطراب، سرگردان

 

نه مقصدی نه پناهی نه راه معتبری

شبیه قاصدکی روی آب سرگردان

 

در انتظار تفأل همیشه می مانم-

چو فال گمشده ای در کتاب سرگردان

 

ببین حرارت صحرای چشم شاعر تو-

چگونه کرده مرا در سراب سرگردان

 

اگر زبان من از اجتناب گفت بدان-

دلم نمی شود از آن شراب سرگردان

 

هزار مشرق و مغرب پیاده باید رفت

به جستوجوی تو چون آفتاب سرگردان

 

بهمن ٨٧

 

 

شهریار غزلم خواند غزال وحشی/ بد نشد با غزلی صید غزالی کردیم...شهریار


آهو

 

آهوی من نگفت کجا می‌برد مرا

اینگونه با شتاب، چرا می‌برد مرا؟

 

گفتم که جان و دل بسِپارم به دست او

یا می‌کُشد به حسرت و یا می‌برد مرا

 

با چشم آهوانه به من خیره چون شود-

تا روشنای آینـه ها می‌برد مرا

 

آویختم به شاخۀ شب بوی گردنش

غافل که پای دار فنا می‌برد مرا!

 

با عطر و بوی مشک مرا می‌برد ز خویش

تا ماورای من، به خدا می‌برد مرا

 

تا باورم شود که غزالی «غزل» گرفت-

فریاد می‌زنم که مرا می‌برد مرا!

 

اردیبهشت ٨٨


با خیالت آنچه را سر می‌کشم/ شوکران باشد اگر، نوش من است!

 


امانت

 

تا صدای عشق در گوش من است

عالم و آدم فراموش من است!

 

با کدامین آسمان قسمت کنم-

این امانت را که بر دوش من است؟

 

آنچه خود پهلو به دریا می‌زند-

قطره‌ای از عشق پُر جوش من است

 

مثل گل صد پیرهن باید درید

تا که آغوش تو تن پوش من است!

 

با خیالت آنچه را سر می‌کشم-

شوکران باشد اگر، نوش من است!

 

تا تو هستی شوق یک دنیا غزل

در دل گویـای خاموش من است.

 

اردیبهشت ٨٨


اگرچه گمشده در جنگل خیال خودم/ دلم خوش است که همسایه با غزال خودم

 


تقدیر

 

اگرچه گمشده در جنگل خیال خودم-

دلم خوش است که همسایه با غزال خودم

 

شبی که این تن زخمی به روح خود برسد

شنیدنی ست غزلوارۀ وصال خودم

 

من از گداختن آفتـاب دانستـم-

مقدّر است بسوزم در اشتعـال خودم

 

مثال شمع که پروانه را و خود را سوخت-

گهی به حال تو گریم گهی به حال خودم

 

به زیر بارش غم خوب‌تر که بگذارم

کبوترانه سرم را میـان بال خودم

 

دگر از این سر شوریده راه چاره مخواه

که عقل هم شده دیوانه‌ای مثال خودم.

 

اردیبهشت ٨٨


پرواز را به خاطر بسپار/ پرنده مردنی ست...فروغ

 


بن بست

 

هرگاه بر اندیشه‌ام پا می‌گذاری

یک آسمان پرواز را جا می‌گذاری

 

باید به امواج بلا تن داد وقتی-

چشمان خود را پشت دریا می‌گذاری

 

با هر قدم بر سنگفرش سینۀ من-

بگذار نقشت را که زیبا می‌گذاری

 

می‌سوزم از بن بست آغوشی که تنها-

داغی سر این کوچه بر ما می‌گذاری

 

با اینکه می‌دانی دقایق بی‌وفایند

امروز را بر دوش فردا می‌گذاری!

 

ای جلوه‌گر در تو رخ زیبای یوسف-

کی دست در دست زلیخا می‌گذاری؟

 

اردیبهشت ٨٨