حسرت پرواز
روزگاری که دراین حلقه به غم شد سپری-
نیست میراثِ دلِ سوخته جز دربه دری
نفس گند زمان بوی تعفن دارد
در سراشیب هبوط است بهشت پدری!
آسمان حسرت پرواز نمی داند چیست-
من و اندیشة آزادی و بی بال و پری!
همچو ققنوس چنان سوختم از آتش دل-
که نماندهاست ز خاکستر من هم اثری!
کاش میشد که پس از اینهمه دیوار کسی-
خویش را آینه میکرد برای دگری
کاش میشد که «غزل» وسعت فریادی داشت
کاش از طعنة بیگانه بری بود بری.
تیر ٨٨
مقصد
آن آفتابِ مست که در گنبد من است
میسوزم و یگانهترین مقصد من است
غم نیست،عشق نیست،هوس نیست،خواب نیست
چیزی شبیهِ هستیِ صددرصد من است
از سرگذشت دل چه بگویم که ناگزیر-
عمریست در کشاکش جزر و مَد من است!
دارد به حال و روز دلم گریه می کند-
ابری که پشت خستگیِ ممتد من است
تا قلّههای سرکش از خود جدا شدن-
آنچه کشیده است مرا باید من است
دل نیست اینکه من به تو دادم کمی بمان
جایی که پا گذاشتهای مرقد من است!
خرداد ٨٨