-
دی شیخ با چراغ همی گشت گرد شهر/ کز دیو و دد ملولم و انسانم آرزوست...مولانا
پنجشنبه 13 شهریور 1393 17:41
خونِ دل کجا روم که بیاسایم ای خدا یک دم که دور باشم از این چشمهای نامحرم کجا روم که کمی عشق را نفس بکشم؟ به تنگ آمدم از دستو پا زدن در غم به من چراغ بده تا به جستوجو بروم چنان شب است که پیدا نمی شود آدم درون باغ علفهای هرز بسیار است! بگو چگونه در این خاک مرده ریشه کنم؟ منافقان به سر آب خانه می سازند هزار شکر که این...
-
و خدایی که در این نزدیکی است: لای این شب بوها، پای آن کاج بلند...
پنجشنبه 13 شهریور 1393 17:39
موج خیال به دوش خویش کشیدم نگفته هایم را که در گلوی غزل بشکنم صدایم را سـوار موج خیالم کنـار شب بوها دلم خوش است که بوئیده ام خدایم را قسم به آینه ها پلک روی هم مگذار- که در نگـاه تو من ساختـم سرایم را مرا به باد ملامت مگیر بیش از این که زیر بـار غمت دیده ام سزایـم را اگر در اوج «غزل» آفتاب را دیدی- بـه چشم خویش بگو...
-
آنچه جان کند تنم عمر حسابش کردم...فرخی یزدی
پنجشنبه 13 شهریور 1393 17:37
آب و آتش فرسنگها پیموده ای راه تنم را اما ندیدی دستِ کم جان کندنم را تو آمدی و من شدی، تا بار دیگر- پیدا کنم در بیکرانِ تو منم را شاید به دور از واقعیّت باشد امّا- عطر تو عاشق می کند پیراهنم را ای آتش خوابیده در خاکستر من برخیز و سرتاسر بسوزان خرمنم را من مرد رفتن نیستم، چشم تو باید- تنها در آغوشت ببیند رفتنم را هرچند...
-
شنیدم که چون قوی زیبا بمیرد...مهدی حمیدی
پنجشنبه 13 شهریور 1393 17:33
قوی عشق از تمام حرفهایت می تراود بوی عشق می کشانی عاشقت را واژه واژه سوی عشق در حریر خلوتی نازکتر از حتّی سکوت می نشینم گاهگاهی با تو در پستوی عشق آه ای دریای ناآرام و بی سامان من باز کن آغوش خود را تا بمیرد قوی عشق آنقـدَر دیوانگی کـردم که نزد عاقـلان- شد سپید از عشق بازیهای این دل، روی عشق چشم من دیگر به دنبال گل و...
-
اگر به خانه من آمدی برای من ای مهربان چراغ بیاور...فروغ
پنجشنبه 13 شهریور 1393 17:32
حصار فاصله حصار فاصله ها را خراب باید کرد برای روح، تنی انتخاب باید کرد در ازدحام سیاهی چو شمع باید شد دلی که عشق در او نیست آب باید کرد شبی دوباره خودت را بیاور و بنِشین که این نداشته ها را حساب باید کرد تو آن گناهِ ثوابی که تا نفس باقی ست هزار بـار ترا ارتکـاب باید کـرد بکِش مرا به چلیپای بازوان خودت که بند بند مرا...
-
وقتی که هم هستی و هم امکان نداری
پنجشنبه 13 شهریور 1393 17:32
دریای بی سامان تو، خواهش روح منـی پایـان نداری کاری به کار این تنِ ویـران نداری وقتی جراحت های این دل را نبینـی- یعنی به شعـر زخمی ام ایمان نداری تو خوب و زیبا شعر می گویی ولی حیف حتّی به من یک ذرّه اطمینان نداری با تو چگونه عشق ورزی می توان کرد؟ وقتی که هم هستی و هم امکان نداری! چون ساحلی آسوده، برجا می نشینی کاری به...
-
پدرت گوهر خود تا به زر و سیم فروخت/ پدر عشق بسوزد که در آمد پدرم...شهریار
پنجشنبه 13 شهریور 1393 17:31
قربانی از عشق منِ مختصرم سوخت زلیخا! جانم به لب آمد پدرم سوخت زلیخا! من نیز جفا دیده ای از یوسف خویشم از آتش دل چشمِ ترم سوخت زلیخا! لب تشنه رها کرد مرا هیچ ندانست- از این همه دوری جگرم سوخت زلیخا! دیگر اثری از من و خاکستر من نیست انگار پس از من اثرم سوخت زلیخا! گفتم که شکایت کنم از او به غزلها- یک بیت نوشتم هنرم سوخت...
-
تا مرز جنون فاصله بیش از قدمی نیست
پنجشنبه 13 شهریور 1393 17:30
نقش قلم دیوانه ی عشق تو شدن درد کمی نیست تا مرز جنون فاصله بیش از قدمی نیست دل نیست که دادم به تو این جادۀ عشق است آسوده بیا چونکه در آن پیچ و خمی نیست در محکمه ی عقل تو محکوم به عشقم داور که تویی، جز من و دل متّهمی نیست! بگذار که صد مرتبـه هر روز بمیـرم هر چند که از دید تو اینهـا رقمی نیست من نیست شدم در عدم چشم تو...
-
آن چهره ی نجیب بغیر از بدل نبود
پنجشنبه 13 شهریور 1393 17:27
راه حل هرگز برای مشکل دل راه حل نبود- هرگز برای گریه ی تلخم بغل نبود- هرگز نشد که قصه ای از عشق بشنوم- حتّی برای شعر سرودن غزل نبود آنقدر ساده ام که دلم باورش نشد- آن چهره ی نجیب بغیر از بدل نبود می خواستم غریب بمیرم به درد خویش- امّا برای بردن جانم اجـــل نبود!
-
از صدای سخن عشق ندیدم خوشتر/ یادگاری که در این گنبد دوّار بماند...حافظ شیرازی
یکشنبه 9 شهریور 1393 17:59
مثل یک قطره غزل با تو تا عاقبت عشق دویدن زیباست رفتن و رفتن و هرگز نرسیدن زیباست بستهام چشم و لب از دیدن و گفتن که تو را- چون صدای سخن عشق شنیدن زیباست تو چه کردی که برایم همۀ دنیا را- فقط از پنجرۀ چشم تو دیدن زیباست گرچه بی بال، گروگانِ سقوطم، امّا از بلندای نگاه تو پریدن زیباست! گِلهای نیست اگر فاصله داری از...